که گاه چو شبنمی در برم می گیرد
گاه خاری می شود به شاخه ام
باری به شانه ام ........
* صبح، شبی که صبح میشود
...
تو در گوشم شعر هایی می خوانی که هیچگاه نخواهی سرود
من از سایه ام میرهم
و رویاها پر میشود از دنیای زیر پای مادرم
وقتی که با دستهایت انالحق گویان از خواب میپرم
سرود سکوت
جز شرم و عجز خوبی های من
از بیان کردن
جز ناله اسارت خوبی های من
در این دنیایی که
تا چشم کار میکند
دیوار است و دیوار است و دیوار است
و جیره بندی آفتاب است
و قحطی فرصت است
و ترس است
و خفگی است
و حقارت است...
عزادار آخرین لکنت من
یاد آور تصوری زلال از قوم من است
میخواند مرا صدایی دور
گاه یادم میرود
تنها کفشهایم
راهیان بی منت زادگاه منند
(م.هورامان)
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصتی برایم باقی نمانده است
وگر نه چشمانم را می بستم و به اوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم.
(حسین پناهی)
چهبگویم چگونه بگویم بر خاکی که سم ها
نوبت به سکون نمی دهند
و عشق کبوتر تنهایی است
دور افتاده
از چاهسار خود
چه ببینم چگونه ببینم
در آسمانی که آبی درخت منقرضی است
و ماه
چکاوک بیرنگی به حاشیه ی آفاق
آویخته به سقف بلوری آوازش
چه بخوانم چگونه بخوانم
به هروله بازاری
که صدا فرصتی به سکوت نمی دهد
و قناری
حافظه ای است
از جنس قفس
منوچهر آتشی
چیزی جایی
که دیگر هیچگاه
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه نه دندانهای سپید حسین پناهی
و خلاصه بر هر آنچه که هست بیندازی تا غرش ابر امید و بشارت باران را بر کویر لحظه ها نظاره کنی.
ای همسفر پرنده فکر پرواز است و او روزی خواهد پرید حتی اگر بر فراز آسمان بیابانی باشد آری او خواهد پرید.
رنج امروزتان گنج فردا را برايتان به ارمغان خواهد آورد
فقط تصميم شماست كه سرنوشت را مي سازد
روياهايمان را سركوب نكنيم كه بي آنان زندگاني را اميدي نيست و
بي اميد زندگاني را آهنگي نشايد.
زندگي از درو ن انسان مي جوشد
و هيچ شادي نمي تواند با عشق ورزيدن برابري كند