خواهر کوچکم از من پرسید.من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و
درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت :دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی باریدن بی وقفه درد.
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنی دارد
رفت و سیبی آورد
نصف کردیم دمی خیره
بر آن نیمه به نجوا می گفت:
نکند یعنی همین نیمه ی سیب:تن آن نیمه
تن خواهش بود
گاز زد.خنده لبهای خدا را دیدم
خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم
غريبه اي نام آشناhttp://www.heidari55.blogfa.com/